سلام بعد این همه مدت اومد یه آپ کوچولو بکنم آپ که نه دلمو خالی کنم یه سوال داشتم از هرکی پرسیدم نتونست جواب بده نمیدونم شاید شما بهش جواب بدین ؟؟ ما چرا اومدیم به این دنیا واسه اینکه زجر بکشیم یا توسری بخوریم اذیت بشیم من خیلی وقته از زندگی بریدم ولی نمیدونم چیکار کنم نه تونستم خودمو بکشم نه تونستم زندگیمو درس کنم گفتم میرم دانشگاه درس میخونم اونم نتونستم دو ترمه مشروط میشم نه تفریح دارم نه دلخوشی امید نمیدونم چیکار کنم با این زندگی الکی بیخود بی ارزش هرچی فکر میکنم به راه حلی نمیرسم دارم از سردرد دیونه میشم نمیدونم کی این زنگی تموم میشه ای کاش یکی جوابشو میدونست دلم با این چیزا خالی نمیشه ولی یکمشو گفتم

دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
از جمع پراکنده ی رندان جهانم
در صحنه ی بازیگری کهنه ی دنیا
عشق است قمار من و بازیگر آنم
با آنکه همه
باخته در بازی عشقند
بازنده ترین است در این جمع نشانم
ای عشق از تو زهر است به جامم
دل سوخت ، تن سوخت ، ماندم من و نامم
دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
از جمع پراکنده ی رندان جهانم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
من زنده از این جرمم و حاضر به مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
باید که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم ، عاشق این کهنه قمارم
من در به در عشقم و رسوای جهانم
چون سایه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حریف من و من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او ، بر سر جانم
باید که ببازم ، با درد بسازم
در مذهب رندان ، این است نمازم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق
این کهنه قمارم
سلام خوبین ؟؟؟؟؟
میخوام دوباره شروع کنم به وبلاگ نویسی ولی چندتا مشکل دارم باید مشکلم حل بشه برام دعا کنین خواهش میکنم می دوبارهوبلاگ نویسی کنم دوباره با دوستام جعم بشم پس برام دعا کنین

چه غم انگیز است زندگی. چه غم انگیز است بار سختی ها را به تنهایی به دوش کشیدن و رنج ها را در سکوت و انزوای محض گریستن. و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گریه هایت را پنهان کنی .و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجیب است زندگی−همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازیچه خود قرار داده و هر زمان به سویی می کشد− و تو آن زمان که رنج دیگران بر اندوهت می افزاید اما هیچ کس از رنج تو آگاه نیست، آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سایه گاه دیوار سرد و خا موش نمی یابی،آن زمان که بار غصه بر شانه هایت سنگینی می کند و انتظار کمک هیچ گاه به پایان نمی رسد،آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و بر چهره ات سیلی می زنی تا زیر ضربه های غم،خم به ابرو نیاوری،آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلویت می شکند و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نیست تا گره از بغض هایت بگشاید، آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاریک زندگی ات تک ستاره ای فا نوس راهت نیست، آن زمان که هیچ کس صدای فریاد های بی صدایت را نمی شنود، آن زمان که هیچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان تو همدل دیگری است، تنهایی را با تمام وجود حس می کنی.
و چه غم انگیز است تنهایی و بدختی و حسرت خوشبختی از همه چی خستم دلم پره ولی نمیتونم خالیش کنم انقد بغض دارم که نمیتونم راحت نفس بکشم از این زنگی خسته شدم
سلام ببخشید که تو این مدت نبودم سرم گرم مشکلاتم بود آخه زیادتر شدن و دارم باهاشون میجنگم ولی نمیدونم میبازم یا میبرم از اون کسایی که تو این مدتی که نبودم بهم سر زدن تشکر میکنم واقعا" با این کاراشون دلمو شاد میکنن .
فکر میکردم برم دانشگاه همه چی خوب میشه ولی بدترم شد ولی یه نفر هست که بهم امید میده خیلی دوسش دارم اونم منو دوس داره بهم امید میده و تنهایی منو پر میکنه عاشقشم . ولی با این وجود مشکلات زیادی دارم که نمیدونم چطور باهاشون بجنگم ولی به این نتیجه رسیدم که (البته اینو یکی بهم گفته بود) زمان همه چیرو معلوم میکنه و تنها ایراد من اینکه صبر نمیکنم مشکلات مالی مشکلات زندگی و خیلی مشکلات دیگه بعضیا میگن کار پیدا کن مثل فائزه خانوم به خدا به قرآن دنبال کارم ولی شهر ما خیلی کوچیکه کار نیست همجارو گشتم ولی کار پیدا نکردم و در آخر به این نتیجه رسیدم که فقط زمان همه چیرو حل میکنه
بازم بابت اینکه تو این مدت بهم سر زدین ازتون ممنونم یه دنیا دلم میخواد دوباره بیام هر روز به وبلاگم سر بزنم ولی نمیشه انقدی ناراحتم که داره بغض خفم میکنه امروزم یواشکی اومدم
فعلا" خدافظ اگه تونستم بازم میام
از این زندگی خسته شدم دارم دیونه میشم دلم داره میترکه هرچی سعی میکنم زندگی رو سخت نگیرمو زیاد به مشکلات فکر نمیکنم نمیشه وای دارم دیونه میشم از این دنیا از آدماش که فقط به فکر خودشونن از خانوادم از همه خسته شدم دارم از تنهایی میپوسم دلم میخواد بمیرم نمیدونم چرا همیشه سختی با منه هیچ وقت مشکلاتم حل نمیشه تازه بدتر هم میشه دلم میخواد بمیرم بمیرم بمیرم از خودم از این زندگی بخود مزخرف خسته شدم هیچکس بهم توجه نمیکنه دارم از تنهایی دیونه میشم آخه من به خدا چطور بگم که دلم میخواد بمیرم نمیخوام تو این دنیا زندگی کنم من هیچی ندارم که به خاطرش زندگی کنم یا بخاطرش خوش باشم آخه واسه چی منو به این دنیا آوره , منو واسه اینکه زجر بده به این دنیا آورده همش بدبیاری بدبختی تنهایی وای دلم داره میترکه چیکار کنم ؟؟ ای کاش دیونه بودم از این دنیا خسته شدم دلم داره میترکه وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای حتی پدر مادرمم بهم توجه نمیکنن اخه من چیکار کردم که باید اینجوری زجر و بدبختی بکشم دلم پره ولی نمیتونم خالیش کنم
دارم از تنهایی و بی کسی دیونه میشم از بس تو این اتاق نشستم دارم دیونه میشم و فقط آرزوی مرگ میکنم ای کاش دانشگاه قبول شم اون وقت دیگه میرم دانشگاه و سرم گرم میشه از این اتاق و از این خونه راحت میشم درسته من شانس ندارم ولی ای کاش دانشگاه قبول بشم چون بعضی از مشکلاتم مثل بیرون رفتن از این خونه , حل میشه برام دعا کنید تورو خدا
تصمیم گرفتم واسه خودم 1 زندگی درست کنم یه زندگی که فقط خودم باشم و خودم به خودم قول دادم تا این زندگیرو واسه خودم بسازم ولی اول باید برم دانشگاه و یه کار خوب پیدا کنم و بعدش شروع به ساختن زنگی که خودم دلم میخواد بکنم
الان دارم از تنهایی دیونه میشم وایییییییییی میخوام فریاد بزنم هیچیزو هیچکسی رو ندارم که یه ذره خوشحالم کنه و یه ذره دلخوش باشم بعضی وقتا به مرگ فکر میکنم ولی تصمیم گرفتم سعی خودمو بکنم تا شاید این زنگیرو واسه خودم درست کنم
برام دعا کنین نظر هم یادتون نره




دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟
((مـــــــــیــــــــــخــــــــــوام بــــــــــــمــــــــــــیــــــــــــــرم))

من بی قرار مرگ
بی قرار یک خدا...
با دستهای تیز در شکار یک خدا هستم
و دیده ام که ابرهای سرزمین
در حال گریه اند از فرار یک خدا
*
گم می شود بهشت در غبار اسبِ من
آماده ام، بجنگ مرزدار یک خدا!
*
در خواب دیده ام که کوه های دور من
نزدیک می شوند از کنار یک خدا
بیدار می شوم
و یک عقاب دیده است
بر کوه رد پای استوار یک خدا را
*
آه او چقدر دور
چشمهای من با زجر می کشند
انتظار یک خدا را
*
در نگاه من که دیده اید
در دلم
اینگونه می گذشت روزگار یک خدا


نه!؟
کاری به کار عشق ندارم من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کس که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ میکند پس با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر را هم نا گفته میگذارم ..... تا روزگار بود نبود .... گفتم که ... کاری به کار عشق ندارم !

.jpg)
همیشه دلش می خواست بمیره ، همیشه.
دوست داشت بمیره چون دلش می خواست با مردنش اونیکه همیشه
انتظارشو می کشیده رو با حال زار و گریون ببینه ، فکر می کرد با مردنش
می فهمه که اون واقعا دوستش داشته یا نه !
همیشه وقتی دعا می کرد مرگ خودشو از خدا می خواست.
خدا وقتی دیدخیلی برای اومدن عجله داره به فرشته ی محبوب خودش
گفت : دستشو بگیر با خودت از اون دنیای مجازی بیرون بیار. فرشته
اطاعت کرد . اونو با خودش به دنیای اصلی آدما آورد. وقتی دید با
زندگی خداحافظی کرده اینقدر خوشحال شد که می خواست پرواز کنه !
حالا دیگه می تونست بفهمه عشقش دوستش داشته یا نه!
بی صبرانه منتظر بود تا خبر به گوش معشوقه اش برسه. همیشه فکر می کرد که
اگه این اتفاق بیفته اون اصلا ناراحت نمیشه.
خبر به گوش عشقش رسید ، حالتی غیر قابل وصف براش پیش اومد .
اشک تو چشماش جمع شد ، بغضش ترکید از ته دل فریاد زد:
چراااااااااااااااا؟
این حالت برای عشقش غیر قابل پیش بینی بود و اصلا انتظارشو
نداشت . تو تمام مراسم هاش فقط و فقط چشماش ، چشمای خیس عشقشو
میدید. با این که جای بدی نداشت و خدا بهترین نعمت هاشو در
اختیارش قرار داده بود باز از ته دل آرزو می کرد ای کاش هیچ وقت
نمی مرد. تازه فهمید پشت اون چهره ی مغرور چه احساسی پنهان بود.
اون در حسرت گفتن دوست دارم از دنیا رفته بود .
مطالب قدیمی تر »
